طوفان آرام زندگی
وقتی انسان کتاب ارزشمندی چون گلستان به دست می گیرد تازه می فهمد مطالعه
چقدر لذت بخش است، بی جهت نبوده است که در مکتب خانه های قدیم هنوز الف و ب
یاد کودکان نداده بودند که انها را وادار می کردند گلستان از بر کنند. و
اما چند نکته کوتاه: سال دوم دانشگاه، بخت یار من بود و دنیا به کام من، تا توفیق یافتم در
معیت دانشجویان هم ورودی، برای اولین بار به سفر شمال بروم. سفر سه روزه
بود و سه هزار تومان هزینه در برداشت و هدف از آن بازدید یک روزه از
کارخانه نکاچوب عنوان شده بود. (البته روزی که ما می رفتیم اصولا کارخانه
تعطیل بود و ما با فراغت بال بیشتری به سایر برنامه های اردویمان رسیدیم) و جواب بسیار جالب استاد دهخدا به این نامه کلا در ایام دانشجویی یک چیزی همیشه همراه ما بود و آن بی
پولی بود، شانس هم نیاوردیم آخر داستان دانشمندی، پروفسوری، ادم حسابی یا
کسی بشویم که دیگران بیایند قصه بدبختی هامان را جمع آوری کنند و به خورد
نسل جوان بدهند که بیایید ببینید این الگوها چقدر گرفتاری کشیدند تا به
جایی رسیدند.
برچسبها: آشتی با کتاب
ادامه مطلب
برچسبها: خاطرات کوی دانشگاه تهران
ادامه مطلب
فکرم همهجا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محراب دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
برچسبها: تامل ادیبانه
ادامه مطلب
برچسبها: ایمیل های جالب شما
ادامه مطلب
برچسبها: ایمیل های جالب شما
ادامه مطلب
برچسبها: خاطرات کوی دانشگاه تهران
ادامه مطلب
برچسبها: ایمیل های جالب شما
ادامه مطلب
