طوفان آرام زندگی
یادم می
آید سال دوم دانشگاه، صبح هنگام به همراه یکی از دوستان هم اتاقی وارد ساختان
هنرهای تجسمی در دانشکده هنرهای زیبا شدم. بر روی تابلو اعلانات که دورتا دور
ورودی ساختمان نصب شده بود، نمره های یکی از دروس را نصب کرده بودند و استاد محترم
برای حفظ آبروی برخی دوستان، نمره ها را در کنار شماره دانشجویی گذاشته بود و جای
اسم دانشجویان را خالی گذاشته بود. گشتیم و
نمره خودمان را دیدیم و خواستیم برویم که اقا محسن صفری گفت یک دقیقه صبر کن
...رفت و برگشت و خودکاری آورد و جلوی نمره ها اسم بچه ها را نوشت البته با کمی
شیطنت اسم ها را جابه جا نوشت. بدین نحو که جلوی نمره بدها، اسم بچه درس خوان ها
را گذاشت و رفت. چند لحظه
بعد، یکی از دخترخانم های هم کلاسی ما وارد ساختمان شد، او که رتبه اول ورودی ما
بود و رتبه اول کنکور و نمره بد او 19/30 بود، با دیدن نمره 8 خود میخکوب شد، زیر چشمی نمره
های بقیه رقبا را نگاهی کرد و سریع برگه را از روی تابلو برداشت و خشمگین و عصبانی
به طرف دفتر گروه رفت ... بنده خدا نزدیک بود سکته کند ... ما هم که
عقب ایستاده بودیم و می خندیدیم. ... نتیجه
اخلاقی:
