طوفان آرام زندگی
استاد « د » استاد کارگاه چوب و فلز و مدلسازی ما بود، پیرمردی قبراق، فعال با سبیل هایی پرپشت و سفید و الحق کاربلد بود و بسیار چیزها از ایشان یاد گرفتیم.
یادم می آید که ایشان روزی فرمودند که بچه ها ببخشین، امروز باید تلفن همراهم را روشن بگذارم، پیشاپیش ازتون عذرخواهی میکنم، حقیقتش اینه که مادرزن من خیلی بدحاله، احتمال داره هر لحظه فوت کنه و بنده باید برم برای مراسم و ...
درس اخلاقی:
استاد ما به خاطر زنش گوشی را توی کارگاه نمی آورد یا روی سکوت می گذاشت و جواب نمی داد ولی به خاطر مادرزنش حتی روی ویبره هم نمی گذاشت. نتیجه آنکه احترام مادرخانم بیشتر از خانم هست ... نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت
11:53 توسط علي اصغر قيومي| |
