طوفان آرام زندگی


پدر نقل می کردند:
در محله مجنونی داشتیم به نام غلام، که این بنده خدا به خاطر سرزنش های مداوم اطرافیان و مشقت های زندگی روزمره، خودش هم از دیوانگی و شیوه زندگی اش به ستوه آمده بود.
روزی از فرط ناراحتی و درماندگی گفته بود: ای کاش یک نفر مرا می برد خوبم می کرد (دوا درمانم می کرد) بعد تا اخر عمر میشدم مال خودش (و خدمتش می کردم)

پی نوشت:
* خدایا دوست دارم این جمله را از طرف خودم به تو بگویم: « خدایا لطف کن و خوبم کن، قول می دهم تا آخر عمر مال خودت باشم»
* خدایا شکرت شکرت شکرت

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 8:33 توسط علي اصغر قيومي| |