طوفان آرام زندگی
به هر حال وقت گذرونی در خوابگاهها شیوه های گوناگونی داره و یکیش هم همین سرکار گذاشتن همدیگر و خندیدن به یکدیگر هست.
** یادم می اید چند تا بچه های خوابگاه یه شرکت طراحی تاسیس کرده بودن، یکسری تبلیغات کرده بودن و توی خوابگاه نشسته بودن تا یه مشتری بهشون زنگ بزنه .... دوست خوب بنده اقا محسن گفت بیا یه کم سربه سرشون بذاریم گفتم چجوری گفت بهشون زنگ میزنم، صدا را تغییر میدم و سفارش یه غرفه بهشون میدم تا یه کمی امشب دلشون خوش باشه ... خلاصه زنگ زد و طبق ادرسهایی که من از جشنواره ای توی دانشگاه شریف، سالن جابر بن حیان در اختیارش گذاشتم بهشون سفارش کار داد اون بنده های خدا هم کلی سوال و جواب کردن و امید بستن به این کار ... اخر شب هم رفتیم اتاقشون و قضیه را گفتیم و خندیدیم بهشون، باور نمی کردن بنده خداها ....، کلی امیدشون اون شب نا امید شد.
*** شبی بنده خدایی زنگ زده بود خوابگاه و به اصرار می گفت شما توی بانک ملی شعبه فلان برنده ماشین شدین، هر چی من اصرار میکردم که من توی این شعبه حساب ندارم می گفت که نه من خودم کارمند این بانک هستم و میدونم شما برنده شدی، می خوای مشتلق به ما ندی اینجوری میگی، بعد کلی انکار از بنده طرف زد زیر خنده و خودشو معرفی کرد
***شبی دوستی توی اتاق ما بود، کسی به موبایلش زنگ می زد و اون نمی خواست جواب بده، دوست ما اقا محسن گوشی را برداشت و به طرف گفت اقا من سروان فلانی هستم الان امدیم سر یه صحنه تصادف که این موبایل اینجاس، شما صاحب موبایل را می شناسی؟ چه کارش هستی؟ طرف کلی جوش زد و افسوس خورد و ترسید و حال دوستش را پرسید و اشکش درآمده بود ... اخرش هم بهش گفت صبر کن گوشی را بدم خودش...
*
پی نوشت
اگر شیطنت های دوران جوانی نبود که جوانی مزه ای نداشت.
