طوفان آرام زندگی

سال 83 که بنده به اتفاق یکی از دوستان در ساختمانی حوالی چهارراه کالج ساکن بودم، روزگار بدجوری با ما سر ناسازگاری گذاشته بود و درآمد جفت ما هزینه خورد و خوراک ما را هم تامین نمی کرد. (از ذکر دلایلش بگذریم)
هر چند به راحتی با مطرح کردن این موضوع با خانواده، مشکل ما حل می شد ولی اعتراف این نکته که «در تهران کم آورده ایم » برایمان خیلی سخت بود و فکر می کردیم که غرور و عزت نفس خودمان را، اگر لو بدهیم در چه وضعیتی هستیم زیر پا گذاشته ایم. بنابراین  تصمیم گرفتیم با نان و ماست بسازیم ولی سرمان را جلوی دوستان و خانواده بالا بگیریم که در تهران شاغل هستیم.
...
ماه رمضان آغاز شده بود و به شدت برای تامین مایحتاج اولیه در مضیقه بودیم. یادم می آید شب اول برای ادای فریضه به نمازخانه درون پارک دانشجو که مسجدی پیش ساخته بود و دویست قدمی با منزل ما فاصله داشت رفتم. بعد از نماز بلادرنگ درب مسجد را بستند با تعجب نگاه کردم دیدم می خواهند سفره افطاری بیاندازند و برای اینکه افراد درون پارک هجوم نیاورند  دربها را می بندند. افطاری هم نان بود و پنیر و خرما و آش
کلی خدا رو شکر کردم و در آن ماه مبارک به جز یک یا دو شب که افطاری منزل اقوام دعوت بودم تمام شبها میهمان این مسجد بودم که اگر اشتباه نکنم اسمش هم مسجد ولی عصر (عج) بود.
تمام این سحرها هم سحری من تخم مرغ، کنسرو بادمجان، سیب زمینی، عدسی و در بهترین حالت تن ماهی بود که جایتان خالی با ولع تمام در منزل سرو می کردیم.

پی نوشت:

*دلیل اینکه اسم مسجد را دقیقا به یاد نمی اورم این است که موقعی که وراد مسجد می شدم و تابلو روبرویم بود گرسنه بودم و حواسم به این حرفها نبود، وقتی هم که از مسجد بیرون می آمدم سیر بودم و دیگر پشتم به تابلو بوده است.
* در این مسجد مومنی بود که شیخ جعفر می خواندنش، عبایی روی دوش می انداخت و مسئله می گفت. از بس این مومن مسئله متفاوت با چیزی که بنده بلد بودم می گفت بعد از آن تا مدتها درباره هر مسئله فقهی دچار شک و تردید می شدم. ای کاش فقط استخاره می گرفت این مسلمان
* این مسجد در حاشیه تئاتر شهر بود، می خواستند توسعه اش بدهند که شهرداری ممانعت کرد و گفت در کنار این مجموعه فاخر ساخت یک مسجد چهارطبقه اصول زیباسازی شهری را از بین می برد بنابراین امدند با رضایت امناء مسجد، مسجد را خراب کردند و یک نمازخانه پیش ساخته درون پارک دانشجو برایشان ساختند.

 نتیجه اخلاقی:
* اگر دست کریمتان به دهان مبارکتان می رسد، افطاری هم بدهید شاید فرد گرسنه ای هم سر سفره باشد.


برچسب‌ها: خاطرات کوی دانشگاه تهران
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:23 توسط علي اصغر قيومي| |